حيف از دل عاشق من ...


حيف از دل عاشق من ...

 

 

 

حيف از دل عاشق من ...

به نــام خـالق دوست               كه هر چه داريم از اوست

ماجرا از اون روزي شروع شد كه مشهيد براي تعمير كامپيوتر خودش به يك مركز كامپيوتري مراجعه كرد. از مدير مركز خواست تا يك نفر را براي تعمير سيستمش به منزلشون بفرسته و گفت قبلش تماس بگيرد تا با مادرم هماهنگي كنم كه ايشون باشن و نماينده شما بياد و ....

خلاصه مدير شركت تصميم گرفت تا مسعود را كه از كارمندان خودش و مورد اطمينان بود را به منزل مهشيد بفرسته، مسعود تماس گرفت و هماهنگي‌ها انجام شد و به منزل مهشيد رفت.

اما رفتن به منزل مهشيد ماجراهايي براي آقا مسعود و مهشيد خانم كه تا حالا همديگرو نديده بودن در پي داشت كه .....

و سرانجام روز موعد آقا مسعود جلوي درب منزل مهشيد خانم زنگ را زد كه خانم جواب داد بفرمائيد.

مسعود: از مركز كامپيوتري براي تعمير ....

درب باز شد و آقا مسعود به داخل رفت و توسط مادر مهشيد خانم به سمت اتاق كامپيوتر هدايت شد و شروع به تعميرات و انجام كارهاش شد.

همينجوري مشغول كار بود كه با يه خسته نباشيد به آقا مسعود مهشيد خانم وارد اتاق شد كه زماني كه مسعود نگاهش به چشماي مهشيد خانم افتاد ناخدا گاه نگاه‌هاي جفتشون به هم گره خورد.

سلام و عليكي كردن و هر دو مشغول صحبت در مورد كامپيوتر شدند. مهشيد خانم سوال مي‌كرد و مسعود جواب مي‌داد. گاهي هم مسعود از ايرداهاي كامپيوتر مي‌پرسيد و مهشيد پاسخگو بود.

كار تموم شد كه آقا مسعود اومد خداحافظي كنه اما انگار يه چيزي تو دلش بود كه مي‌خواست به مهشيد بگه، نمي‌دونست چي هست اما يه حس غريب كه تاحالا بهش دست نداده بود و اين دست و اون دست مي‌كرد كه مهشيد خانم گفت حالا اگه من مشكلي داشتم و خواستم در مورد كامپيوتر ازتون سوال كنم بايد چيكار كنم ............؟؟؟؟!!!!!!!!!

مسعود جواب داد بايد بايد با شركت تماس بگيريد. اما اگه جسارت نيست مي‌تونم شماره خودم را بدم تا اگه تونستم خودم كمكتون كنم.

مهشيد قبول كرد و شماره را از مسعود گرفت.

چند روز بعد همراه مسعود زنگ خورد و تا جواب داد تمام بدنش شروع به لرزيدن كرد. آخه مهشيد تماس گرفته بود تا در مورد كامپيوتر ازش سوالي بپرسه.

مسعود وقتي پاسخ سوال مهشيد را داد بازم خواست يه چيزي كه تو دلش بود را بگه كه بازم نتونست و قطع كرد. مدام خودش را سرزنش مي‌كرد كه كاشكي حرفمو بهش مي‌زدم.

آخه طفلكي مسعود يعني آقا مسعود با يك نگاه به مهشيد خانم كه دختري نجيب و خوب بود عاشق شده بود. اما نمي‌دونست

بايد چي بگه!!!

چه جوري بگه!!!

به كي بگه!!!

آخه هنوز شرايطش را براي ازدواج نداشت. اما خوب دل كه اين چيزا نمدونه چيه؟؟!! شرايط ازدواج سرش نميشه!!! همين طوري در حال فكر كردن بود كه ناگهان صداي تلفن بلند شد ...

بازم مهشيد بود ...

مسعود: الو بفرمائيد

مهشيد: سلام. مهدوي هستم. مهشيد

مسعود: سلام، بله شخناختم. بفرمائيد.

مهشيد: معذرت كه دوباره مزاحم شدم. آخه درست نفهميدم شما گفتيد كه چيكار كنم؟؟

مسعود: خواهش مي‌كنم، مسئله‌اي نيست!! گفتم بايد گزينه Update را بزنيد و سپس فايل را OK كنيد.

مهشيد: آهان. بله، درست شد. ممنونم خدانگهدار

مسعود: نه نه خانم مهدوي!!!!!!!!!!

مهشيد: بله، چيزي شد مگه؟؟؟

مسعود: من من من من آخه ........................

مهشيد: شما چي؟؟؟؟؟؟؟؟

مسعود: يه حرفي ...

يعني يه چيزي ميخواستم بگم

اما، نمي‌دونم!!!

مهشيد: خوب بفرمائيد! گوش مي‌كنم.

مسعود: نميشه!!! نمي‌دونم!!! آخه!!! خيلي سخت شده برام گفتنش!!!

مهشيد: اِ، مگه چيه كه اينقدر سخته؟؟

مسعود: مي‌دونيد؟؟؟ ميترسم حرفم را بد برداشت كنيد!!! يه چيزي هست كه تو دلم بايد بهتون بگم ... اما نمي‌دونم چي بگم ...

مهشيد: نه شما مطمئن باشيد! من ناراحت نمي‌شم اگه حرفي بدي نيست.

بفرمائيد!!!

مسعود: از اون روز كه اومدم كامپيوترتون را درست كردم ...

از همون روز كه ديدمتون نسبت به شما يه حسي عجيبي پيدا كردم ...

مهشيد: ............... ميشه واضح‌تر بگيد؟؟؟؟؟؟؟

مسعود: فقط ميتونم اينو بگم كه عاشقتون شدم ......

لطفاً از من ناراحت نشيد!!! من از شما تقاضاي تقاضاي ...... نمي‌تونم بگم

خيلي برام سخت شده .........................

مهشيد: فهميدم. اما آخه من كه ... ميشه بعداً جوابتون را بدم؟؟؟!!!

مسعود: بلـــــــه، حتماً. اما من منتظر جواب هستم حتي اگه .....

مهشيد: باشه. متوجه هستم. اما نمي‌دونم كي جواب بدم.

خيلي سريع خداحافظي كردم و قطع كرد.

مسعود هم خوشحال بود كه لااقل حرف دلش را زده ولي دل تو دلش نبود كه تا كي بايد منتظر باشه!!! جواب مهشيد چي خواهد بود!!! اما مهشيد كه هنوز اونو نمي‌شناسه!!! آخه مي‌خواد چه جوري بهش جواب بده!!!

خلاصه كلي سوال و علامت تعجب تو ذهشن بود!!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

يك روز- دو روز- سه روز- چهار روز- پنج روز- شش روز- يك هفته تا اينكه روز هشتم تلفن آقا مسعود دوباره به صدا دراومد!!

بلــــه، خودش بود. مهشيد خانم!!!!!!!!!!!!!

مهشيد به مسعود گفت كه راستش اونم از همون روز يه حسي نسبت به مسعود داشته اما نمي‌تونسته كه چيزي بگه آخه هر چي باشه اون يه دختره ...

اما گفت ديد مثبتي نسبت به مسعود داره!!! ولي بايد از مسعود بيشتر بدونه!!! از خودش!!! كارش!!! درسش!!! اخلاقش!!! خصوصياتش!!! عقايدش و اعتقاداتش و ...

اين شد كه قرار شد گهگداري با هم در اين موارد باهم صحبت كنن تا مهشيد بتونه راحت‌تر تصميم بگيره.

حدوداً 2 ماهي طول كشيد كه اونا از همه مسائل هم خبردار شدند و متوجه شدند كه چقدر نظرات و نقاط مشترك بينشون وجود داره!!!

بعد اين مدت هم حسابي دلبسته هم شده بودن تا اينكه يه روز مهشيد تماس گرفت و به مسعود گفت ميتونه بگه كه مي‌خواد به مسعود به چشم همسر آينده‌اش نگاه كنه و قسم بخورند كه هميشه كنار هم باشند و هيچ وقت به هم خيانت نكنند!!!

و چون مهشيد 19 ساله بود و مسعود 21 ساله قرارشد تا 2 سال اين ماجرا بين خودشون باقي بمونه و بعد اين 2 سال مسئله را به خانواده‌هاشون بگن تا ....... بلـــــه ديگه!!!

حدود 5 ماهي از رابطه عاشقانه مهشيد و مسعود ميگذشت كه مسعود احساس كرد انگار مهشيد خيلي تمايلي به صحبت با اونو نداره و مدام به دلايل مختلف از صحبت كردن تفره مي‌ره!!! پيش خودش فكر مي‌كرد و مي‌گفت شايد خدايي نكرده مسئله‌اي پيش اومده و گرفتار هست كه نمي‌تونه صحبت كنه!!!

يه روز صبح تلفن مسعود زنگ خورد و مهشيد بود ...

مسعود گفت خوب چه عجب اين مهشيد خانم يه سراغي از ما گرفت!!! هنوز مسعود از تماس مهشيد سرمست بود كه مهشيد بدون مقدمه‌اي گفت لطف كن و ديگه با من تماس نگير و منتظر من نباش!!!!!!!!!!!!!!! براي هيچ‌وقت!!!!!!!!!!!!

مسعود كه هنوز نفهميده بود مهشيد چي گفته و داشت كم كم متوجه حرفاي مهشيد ميشد كه مهشيد خيلي راحت خداحافظي كرد و قطع كرد!!!!

انگار ديگه دنيايي وجود نداشت!!! دنيا روي سر مسعود خراب شده بود!!! مهشيد بود!!! مهشيد من بود!!! چي گفت به من!!! خداي من چي گفت؟؟؟!!! دارم ميميرم!!! سرم داره منفجر ميشه!!! شروع كرد به گرفتن شماره مهشيد!!! اما اون جواب نمي‌داد و حتي تلفنش را خاموش كرد!!!

تنها كسي كه مي‌تونست جوابي براي سوالش پيدا كنه رويا صميمي‌ترين دوست مهشيد بود!!! شماره رويا رو گرفت و شروع كرد به گفتن ماجراي اون تلفن مهشيد و حرفاي مهشيد كه گفته همه چيز تمومه ... ديگه منتظر من نباش و منم نمي‌تونم منتظرت باشم ...

از رويا خواهش كرد كه اگه چيزي ميدونه بهش بگه!!! اما اونم چيزي نمي‌دونست و قرار شد رويا بره پيش مهشيد و خبري براي مسعود بياره!!!

چند ساعتي با سخت‌ترين و سنگين‌ترين فشارهاي قلبي و عاشقانه براي مسعود گذشت تا اينكه رويا با مسعود تماس گرفت و گفت ...

آقا مسعود من نمي‌دونم چي بايد بگم!!!!!!!!

اما واقعاً متاسفم!!! مهشيد خيلي فرق كرده!!! نظراتش در مورد شما و در مورد آينده هر دوتون!!!

اون ميگه نتونسته منتظر آينده بمونه تا شما به شرايط ازدواج برسيد...

شب گذشته به خواستگاري كه براش اومده جواب مثبت داده و ...

...................................

خلاصه مهشيد خانمي كه مثلاً جوابي عاشقانه به عشق صادقانه و عارفانه مسعود داده بود حتي نتونست روي حرف خودش بمونه و خيلي راحت با كنار زدن آينده خودش و مسعود و عشق مسعود آينده‌اي بدون او براي خودش ساخت!!!

چون تصور مي‌كرده صبر كردن و اميد به آينده داشتن امري غيرممكن و ناشدني بوده ...

و تنها مسعود ماند با عشق شكست خورده‌اش كه روزگاري خودش را خوشبخترين شخص دنيا مي‌دانست!!!

اما ميدونم اگه اينو بخونيد فكر مي‌كنيد دروغه

اما آقا مسعود دل شكسته اين غصه هنوزم تو شُك اين ماجرا هست و به گفته خودش خواهد بود ...

http:// Amirkarami.bgz.ir/

 

 

 

 

 


ادامه مطلب

نظرات(3)

ادامه مطلب پست شده بوسيله امير كرمي در ساعت و تاريخ 1388/6/25-10:15