داستان احساسی 4



داستان احساسی 4







درباره من

من حمید 23ساله از کرج هستم مشغول تحصیل در رشته کامپیوتر و از همه دوستانی که در کرج سکونت دارن دعوت می کنم یه سر به کافی نت سومار واقع در گوهردشت بین دوم و سوم بزنند09354598333

منو اصلي

خانه

پروفايل من

آلبوم عكسهاي من

ايميل

Yahoo : tanha_4137

weblog rss

نويسنده وبلاگ

حمید بیات

ساير آدرس هاي وبلاگ

http://bgz.ir/HAMID261

http://blognaz.com/HAMID261

http://HAMID261.bgz.ir

جديد ترين پستها

یادگار عشق

پیامی از نویسنده وبلاگ

مقایسه

مقایسه

طنز

داستان احساسی 4

داستان احساسی 4

داستان احساسی 3

دیدی اونم رفت

بهای عشق و خیانت

داستان کوتاه احساسی 2

داستان کوتاه احساسی 1

تقدیم به نگین عزیز

تقدیم به نگین عزیزم

رسم روزگار

آرشيو موضوعي مطالب

لينكدوني وبلاگ

داستان احساسی 4

یک داستان زیبا و منحصر به فرد

بهترین و جدید ترین ها در www.bahar20.sub.ir

فرق عشق با ادواج

شاگردي از استادش پرسيد: عشق چست ؟

استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد

داشته باش كه نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني...

شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت.

استاد پرسيد: چه آوردي ؟

با حسرت جواب داد:هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه هاي پر پشت تر ميديدم و به

اميد پيداكردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندم زار رفتم.

استاد گفت: عشق يعني همين...!

شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست ؟

استاد به سخن آمد كه : به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور اما به ياد داشته باش

كه باز هم نمي تواني به عقب برگردي...

شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهي با درختي برگشت .

استاد پرسيد كه شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولين

درخت بلندي را كه ديدم، انتخاب كردم. ترسيدم كه اگر جلو بروم، باز هم دست خالی

 برگردم .

استاد باز گفت: ازدواج هم يعني همين...!

و این است فرق عشق و ازدواج ...



ادامه مطلب

نظرات(0)

ادامه مطلب پست شده بوسيله حمید بیات در ساعت و تاريخ 1388/7/04-16:29