مزن لاف مسلماني مکن بيهوده اين دعوا
مسلمان مال مسلم را به کام شعله نسپارد
مسلمان خون مسلم را نريزد در شب يلدا
سفر در کشور جان کن که بيني جلوه ي معنا
برو خود را مسلمان کن پس فکر قرآن کن
خـيال از اوج پايان شـد فـرو افتادم از بالا
سنايي رفت و پنهان شد مرا رويا پريشان شد
زابــر ديده ام بـاران، فـــروباريد بي پروا
نه محفل بود، ني ياران نه غمخوار گنهکاران
گشودم گنج حافظ را که يــابم گوهر يکتا
اطاقم نيمه روشن بود کتاني چند با من بود
که در تفسير احوالم بگـفت آن شاعر دانا
يقينم شد که حالم را لسان الغيب ميداند
که عشق آسان نمود اول ولي افتاد مشکلها
الا يا ايهـا الـــساقي ادرکـــا ساً و ناولـــهــــا
کجا دانـــنـــد حال ما سبکــــساران ساحلها
شب تاريک و بيم موج و گردابي چنين هايل
که ما در گوشهء غـربت ازو دوريم منزلها
بگفتا حافظ اکنون کمی از حال ميهن گوي
به توفان مانده کشتي ها به آتش رفته حاصلها
بگفتا خامه خون گريد گر آن احوال بنويسم
فتاده هر طرف سرها شکسته هر طرف دلها
ز تيغ نامسلمانان ز سنگِ نا جوانمردان
بگفتم چون کند مردم، بگفتا خود نميداني؟ َ
جرس فرياد مي دارد که بر بنديد محملها